
محمد بروجردی فرمانده ي منطقه بودیکی اومد پیشش و گفت: دشمن داره میاد جلو و هیچ امکاناتی هم برا مقابله نداریمشهید بروجردی عادت داشت همیشه ی خدا می خندید. این بار هم خندید. طرف هم عصبانی شد و زد زیر گوششبرای چندمین بار بود که یکی می زد توی گوشش.اما شهید بروجردی جای عصبانیت بلند شد ، صورتش رو بوسید و گفت:شما خسته شدی. بیا بشین. درست می شه. xa0xa0خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد بروجردی xa0منبع: یادگارا...
ادامه مطلب
محمد بروجردی فرمانده ي منطقه بودیکی اومد پیشش و گفت: دشمن داره میاد جلو و هیچ امکاناتی هم برا مقابله نداریمشهید بروجردی عادت داشت همیشه ی خدا می خندید. این بار هم خندید. طرف هم عصبانی شد و زد زیر گوششبرای چندمین بار بود که یکی می زد توی گوشش.اما شهید بروجردی جای عصبانیت بلند شد ، صورتش رو بوسید و گفت:شما خسته شدی. بیا بشین. درست می شه. xa0xa0خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد بروجردی xa0منبع: یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 62...
ادامه مطلب